یادبود چارشنبه
مراسم یادبود در گذشت حمیدرضا کبریایی
روز پنجشنبه ـ هفدهام فروردین ماه ـ
در گالری فخرالدینی واقع در خیابان دوازدهام خالد اسلامبولی ـ وزرا ـ
از ساعت ۱۷ تا ۱۹ برگزار میشود.
...
مراسم یادبود در گذشت حمیدرضا کبریایی
روز پنجشنبه ـ هفدهام فروردین ماه ـ
در گالری فخرالدینی واقع در خیابان دوازدهام خالد اسلامبولی ـ وزرا ـ
از ساعت ۱۷ تا ۱۹ برگزار میشود.
...
که
به هر انسانی
سپری از تنهایی بخشیده ای
تا
هرگز فراموش ت نکند
حقیقت تنهایی تویی
و
فقط نام تو این تنهایی را راه نماست."
...
هیچ!
نشسته ام.
روبروی نگاه صبح دم میانه ی «فوریه» ات
که از مصاحبت مدید «شب درد» می آمد ...
آن جا که در قاب شیشه ای « اشک»
در پاسخ نگاه بیدار مانده ام
گفت:
«من هم»
همان شب و روز های لبریز از :
میلیمتر, خط کشT و مقوای آجری و ...!
آن «یک شنبه» آسمان ابری بود
«امروز» هم آسمان ابری ست.
حال من خوب است
و
مشغله ام زیاد.
دیری ست
که با گوش م « آوازت » می خوانم
دیری ست
که با لبان م « کلامت » می شنوم
که با چشمان م « عطرت » می بویم
که با مشام م « حضورت » می بینم
تا
بیافرینم ت!
دیری ست ... !
و با دستان « روشنایی » ات
با همان آرامش همیشه
به گوشه ی « هر چه هست »
« نور » بنشان !
و شبنم
و سلام کن !
به « گل » و به « برگ » و « آفتاب ».
بیا « صبح » شو!
و با دست « تازگی » ات دستم را بگیر
که بدویم
تا این بار
« اتوبوس » به ما نرسد.
مگر می شود به « تو » فکر نکرد و « نور » ؟
و « آفتاب » و « روز » ؟
و « مهتاب » و « شب » ؟
و « موسیقی » و « گل » ؟
و « فردا » ؟
و « آن جا که تویی و این جا که منم » ؟
مگر می شود به « تو» فکر نکرد و « خدا » ؟
من هنوز زنده ام
و راه می روم
پا به پای تو
و خاطرت.
نو بود و تازه.
بوی تازگی اش
از پشت شیشه ی دولایه هم به درون می آمد.
و « مسیح » نو بود و تازه.
و گرمای نفس ش برای اولین بار
« آن سوی » شیشه ی پنجره را بخارپوش کرد.
... و باز می خواهم کودکانه تصویرت کنم :
تو را و پیچاپیچ موی ت را
پنجره را باز کردم تا ...
سرمای اتاق م بخار گرم شیشه را آب کرد.
و « مسیح » خندید.
و « مسیح » لبخند زنان رفت.
و تو نبودی.
فردا صبح « مسیح » به شهر تو می رسد.
آن جا که بیاید من نیست م
مثل این جا که
آمد و تو نبودی
« مسیح » آمد و « تو » نیامدی.