تبليغاتX
چارشنبه

چارشنبه

یادبود چارشنبه

...

مراسم یادبود در گذشت حمیدرضا کبریایی

روز پنج‌شنبه ـ هفده‌ام فروردین ماه ـ

در گالری فخرالدینی واقع در خیابان دوازده‌ام خالد اسلامبولی ـ وزرا ـ

از ساعت ۱۷ تا ۱۹ برگزار می‌شود.

...

+ نوشته شده در  2006/4/6ساعت 1:12  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چارشنبه ی هفده ام

همه چی از یاد آدم می ره

مگه یادش

که همیشه یادشه

+ نوشته شده در  2006/3/25ساعت 0:7  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چارشنبه ی شانزده ام

"سپاس تو را

که

به هر انسانی

سپری از تنهایی بخشیده ای

تا

هرگز فراموش ت نکند

 

حقیقت تنهایی تویی

و

فقط نام تو این تنهایی را راه نماست."

+ نوشته شده در  2006/3/25ساعت 0:5  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چارشنبه ی پانزده ام

همیشه سبزپوش «همیشه» مسافرم.


...


هیچ!


نشسته ام.


روبروی نگاه صبح دم میانه ی «فوریه» ات


که از مصاحبت مدید «شب درد» می آمد ...


آن جا که در قاب شیشه ای « اشک»


در پاسخ نگاه بیدار مانده ام


گفت:


«من هم»


همان شب و روز های لبریز از :


میلیمتر, خط کشT و مقوای آجری و ...!

 

 

آن «یک شنبه» آسمان ابری بود


«امروز» هم آسمان ابری ست.

+ نوشته شده در  2006/2/17ساعت 19:25  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چاشنبه ی چهارده ام

سلام


حال من خوب است


و


مشغله ام زیاد.

 

 

دیری ست


که با گوش م « آوازت » می خوانم


دیری ست

 
که با لبان م « کلامت » می شنوم


که با چشمان م « عطرت » می بویم


که با مشام م « حضورت » می بینم

 

 

تا


بیافرینم ت!


دیری ست ... !

+ نوشته شده در  2006/1/20ساعت 22:38  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چارشنبه ی سیزده ام

بیا« صبح » شو !


و با دستان « روشنایی » ات


با همان آرامش همیشه


به گوشه ی « هر چه هست »


« نور » بنشان !


و شبنم


و سلام کن !


به « گل » و به « برگ » و « آفتاب ».

 

بیا « صبح » شو!


و با دست « تازگی » ات دستم را بگیر


که بدویم


تا این بار


« اتوبوس » به ما نرسد.

+ نوشته شده در  2006/1/6ساعت 20:4  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چارشنبه ی دوازده ام

مگر می شود به « خدا » فکر نکرد و « تو » ؟


مگر می شود به « تو » فکر نکرد و « نور » ؟


و « آفتاب » و « روز » ؟


و « مهتاب » و « شب » ؟


و « موسیقی » و « گل » ؟


و « فردا » ؟


و « آن جا که تویی و این جا که منم » ؟


مگر می شود به « تو» فکر نکرد و « خدا » ؟

 

من هنوز زنده ام

 
و راه می روم


پا به پای تو


و خاطرت.

+ نوشته شده در  2006/1/6ساعت 20:1  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چارشنبه ی یازده ام

و « مسیح »


نو بود و تازه.


بوی تازگی اش


از پشت شیشه ی دولایه هم به درون می آمد.


و « مسیح » نو بود و تازه.


و گرمای نفس ش برای اولین بار


« آن سوی » شیشه ی پنجره را بخارپوش کرد.


... و باز می خواهم کودکانه تصویرت کنم :


تو را و پیچاپیچ موی ت را


پنجره را باز کردم تا ...


سرمای اتاق م بخار گرم شیشه را آب کرد.


و « مسیح » خندید.


و « مسیح » لبخند زنان رفت.


و تو نبودی.


فردا صبح « مسیح » به شهر تو می رسد.


آن جا که بیاید من نیست م

 
مثل این جا که


آمد و تو نبودی


« مسیح » آمد و « تو » نیامدی.

+ نوشته شده در  2006/1/2ساعت 22:56  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چهاشنبه ی ده ام

+ نوشته شده در  2006/1/2ساعت 22:53  توسط حمیدرضا کبریایی  | 

چارشنبه ی نه ام

هزاران هزار « دانه ی انار »


طول می کشد


« یلدا ثانیه » های بی تو !

+ نوشته شده در  2006/1/2ساعت 22:52  توسط حمیدرضا کبریایی  |